چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391

خودتان را امتحان کنید. فاصله شما با شهدا چقدر است؟

   نوشته شده توسط: ریحانه شاهین فر    نوع مطلب :خلوتگه دل ،

ـ آیا هیچگاه از بیرون خود به خویشتن نگریسته‌اید؟ چه احساسی به‌تان دست داده است؟

ـ آیا هیچ‌گاه از مسیرهای هر روزة خود گزارشی گرفته‌اید؟ مستندی ساخته‌اید؟ یا حداقل در یک صفحة A4 مکتوب کرده‌اید؟

ـ آیا هیچ‌گاه به دیگران در کنار خودتان از دور نگاه کرده‌اید؟ فکر می‌کنید به کجا می‌روند و شما؟

ـ آیا تابه‌حال کتاب زندگی خودتان را ورق زده‌اید؟

ـ فکر می‌کنید دیگران چقدر مشتاق‌اند کتاب زندگی شما را بخوانند؟

ـ کتاب زندگی شما از چه نوعی است؛ وزیری و پهن؟ پالتویی و دراز؟ یا جیبی و ریز؟

ـ راستی! در کتاب زندگی شما تصاویر و نقشه‌ها چگونه‌اند؟ رنگی؟ سیاه؟ سفید؟ یا خاکستری؟

ـ آیا هیچ‌گاه به جریان عظیم بشریت از گذشته تا حال و به سوی آینده نظری انداخته‌اید؟

ـ فکر می‌کنید مهم‌ترین انتخاب آنها چه بوده است؟ و تا چه مقدار از راه را رفته‌اند؟

ـ فکر می‌کنید نسل گذشته، چه مقدار به فکر ما بوده است؟

خیلی زیاد œ زیاد œ کمی œ خیلی کم œ

ـ چه مقدار نسل گذشته را مقصر می‌دانید؟

بیشتر œ کمی بیشتر œ کم œ خیلی‌کم œ

ـ فکر می‌کنید آینده را چه کسانی می‌سازند؛ نسل آینده یا نسل ما؟

ـ اگر بخواهید افراد نسل قبلی را گروه‌بندی کنید، معیارهای انتخاب شما چیست؟

ـ برای معیارهای پیشنهادی خودتان، چند مصداق تعیین کنید. نمرة بیست را به کدام گروه می‌دهید؟

1. آنهایی که همیشه در جنب و جوش بودند و در تلاش برای پیمایش راه œ

2. آنهایی که چشم در مسیر بادها داشتند و در وسوسه و شک. œ

3. آنها که بی‌هیچ دغدغه، فقط مرور می‌کردند شب را و روز را، هنوز را. œ

4. گروهی که فروشنده بودند؛ از زمین، باغ تا آبرو و ناموس و... œ

ـ آیندة ایده‌آل شما چیست؟

ـ آیندة ایده‌آل آیندگان چیست؟

ـ چه برداشتی از روند روزها دارید؟

نه! کمی صبر کنید...

بگذارید صادقانه و بی‌رودربایستی و شفاف دربارة مسائل صحبت کنیم، ممنون.

ـ می‌دانید نسل جوان امروز چگونه به اطراف خود می‌نگرد؟ می‌دانید تصویر ذهنی جوانان چیست؟

ـ می‌دانید راجع به نسل گذشته و گذشته‌های نسل چگونه می‌اندیشند؟

ـ می‌دانید چرا می‌گویند: نسل سوخته، نسل فراموش شده، نسلی که دوره‌اش گذشت؟

ـ جملات زیر را چگونه تمام می‌کنید؟

1. انقلاب کردیم تا...

2. جنگیدیم چون...

3. شهید شدیم تا آینده...

4. و اگر هنوز زنده‌ایم اما هنوز...

5. رفتیم و رزمیدیم چون ما را چنین تربیت کردند که نباید امام را تنها بگذارید و نسبت به دین خدا...

6....

ـ در جملات زیر، زیر قسمت‌هایی که خوش‌تان نمی‌آید خط بکشید.

اگر گذشته را از دست چپاولگران 2500 ساله نجات داده و «شب» را از تخت به زیر کشیدیم و «روز» را بر صدر نشاندیم پس شما هم می‌توانید همچنان در امتداد «روز» بالا بروید.

اگر هشت سال در جنگی که در یک طرف خندق، تمام احزاب کفر بودند و در سمت دیگر آن عده‌ای اما نورانی که روسفید هم از معرکه بیرون آمدند شما هم می‌توانید به جای پدرانتان باشید و پیوسته و در ادامة آنان.

«ما می‌توانیم» خونی است که در پیکرة نسل‌ها جاری و ساری خواهد بود چرا که کم‌خونی به پای این شجرة طوبی ریخته نشده...

اگر ریشه‌های ما به «عاشورا» آنگاه شاخه‌های ما تا «ظهور» می‌رسند

ـ دقیقاً توی چه فکری هستید؟

ـ فکر می‌کنید در جهان پیچیده و تکنولوژیگی و دیجیتالی آینده، انتخاب‌هایمان چگونه خواهد بود؛ باز یا بسته؟!

ـ فکر می‌کنید خط انتخاب شما با انتخاب پدرانتان، یک خط خواهد بود یا زاویه‌دار؟

ـ اگر زاویه‌دار، آنگاه چند درجه؟ و البته شاید جوابش خیلی محرمانه و خصوصی باشد و به کسی ربط نداشته باشد، اما مهم است که برای خودتان جواب مناسبی داشته باشید، شاید فرزندان شما نیز مایل باشند چیزهایی بدانند! صدالبته این وسط خیلی‌ها می‌خواهند خیلی بدانند گاه با ربط و اغلب، بی‌ربط.

ـ اگر به فاصله عاشورا تا ظهور نگاهی بیندازید فکر می‌کنید چه اتفاقاتی می‌باید می‌افتاد ولی نشده است و چه حوادثی نمی‌باید ولی افتاده است؟

ـ شما کجا ایستاده‌اید؟

حاشیة گود œ وسط میدان œ هرکجا آباد œ ناکجا آباد œ

ـ شما چه می‌گویید؟ می‌گویند «شهدا، کاری کردند کارستان»؛ می‌گویند «ولی به زودی فراموش می‌شوند»

(البته، کمی سعی کنید از بودِ فعلی خود کمی با فاصله بایستید و به سؤال‌ها جواب دهید!)

ـ آیا شما هم اعتقاد دارید «شهدا از دست نمی‌روند بلکه به دست می‌آیند»؟

ـ آیا تا به حال این احساس را داشته‌اید که «باد ما را با خود برده است و شهدا مانده‌اند»؟

ـ آیا یک ذرّه هم که شده به ذهنتان خطور کرده که نکند از شهدا، ابزار ساخته باشند برای هزار در بسته؟

ـ آیا شده است که ستاره‌ات را شهود کنی و دیگران منکر باشند و تو...؟

«شهیدی که در قبر خندید» را چه اندازه قبول داری؟ (باور کنید بی‌هیچ سوگیری این جمله را نوشتم)

اگر بگویند یک قلم بردار و از عاشورا تا ظهور خطی مستقیم بکش، بدون اینکه دستت بلرزد، قبول می‌کنی؟

ـ می‌دانید هر جامعه به سمت تصویری که در ذهن انسان‌های آن وجود دارد حرکت می‌کند؟ بیایید حرکت را ادامه دهیم و بازهم سردار باشیم، اما انتخاب‌گر.

ـ بیایید بازهم اگر کار به «خون‌بازی» کشید، بمیرانیم، وگرنه بمیریم.

ـ بیایید ببینیم چه چیزهایی از نسل گذشته به ما رسیده است...

1. 2500 سال تمدن عظیم ایرانی + 1400 سال تمدن شکوهمند اسلامی œ

2. تفکر انسانی و زیبای شرقی œ

3. منابع عظیم انرژی، موقعیت‌های جغرافیایی از ژئوپلتیک، ژئواستراتژیک و چند «ژئو»ی دیگر... œ

دیگر... بازهم فکر کنید

4. مدیریت انقلابی و اسلامی امتحان شده در نبردهای انقلاب و جبهه‌های رزم œ

5. فرهنگ «ایثار و جهاد» و... œ

ـ آیا پیشنهاد می‌دهید از حالت انفعالی خارج شویم و آیندة خودمان را خودمان رقم بزنیم؟

مگر شما نبودید که گفتید در قرآن کریم آمده است: «خداوند آیندة هیچ قومی را تغییر نخواهد داد مگر اینکه خود بخواهند».

چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید

به دادِ ریشه‌ها باید رسید و فضا را برای شاخه‌ها گشود

گذشته را دفن نکرد و آینده را مثله و حال را نیز.

بیایید استنتاج زیر را تمام کنیم

ـ اگر کلّ یومٍ عاشورا

ـ اگر کل لیلٍ قدر

آنگاه:

بیایید نه از اسب بیفتیم نه از اصل

بیایید کمی به خود بیاییم، بیشتر، کمی بیشتر و بیشترتر!


چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391

زندگی برای یك سلام

   نوشته شده توسط: ریحانه شاهین فر    نوع مطلب :پرنده های مهاجر ،

اسمش قدرت‌الله بود. قدرت‌الله حسین‌زاده. سنی نداشت. نصف صورتش سوخته بود. خیلی گوشه‌گیر بود و از جمع فاصله می‌گرفت. همه‌اش تسبیح دستش بود و ذكر می‌گفت. بچه‌ها به من گفتند فلانی برو بیارش تو جمع خودمان. توی گردان یك تیم فوتبال داشتیم. گفتم قدرت‌الله بیا با ما بازی كن. گفت بازی بلد نیستم. گفتم حالا بیا وایستا دروازه. پوتین‌هاش را پوشید آمد ایستاد دروازده‌بان. هرچی توپ آمد رفت تو گل. ما فقط حرص می‌خوردیم. گفتم قدرت‌الله لااقل یكی از توپ‌ها را بگیر. تسبیح توی دستش را نشان داد و گفت: نه من دارم گل‌ها را می‌شمارم. شب عملیات كربلای 5 گفتم: قدرت الله خداوكیلی تو چی داری می‌گی این‌قدر تسبیح دست گرفتی پچ‌پچ می‌كنی؟ گفت هیچی. قسمش دادیم كه تو رو قرآن چی داری می‌گی؟ گفت: دارم می‌گم «السلام علیك یا اباعبدالله»، می‌خوام این‌قدر این ذكر را بگم كه برام ملكه بشه، دم رفتن یك بار بتونم به اربابت راحت سلام بدم. در عملیات كربلای پنج مرحلة سوم قدرت‌الله را اصلاً ندیده بودم. توی یك لحظه دیدم سر خاكریز نشسته. لحظه‌ای كه من نگاهم بهش افتاد لحظه‌ای بود كه تیر خورد و افتاد سر سنگر. دویدیم بالای سنگر را خراب كردیم، یقه‌اش را گرفتیم كشیدیم پایین. تیر خورده بود و درد داشت ولی داشت می‌خندید. لبخند زد. ما احساس می‌كردیم لبخند رضایت است. بغض كردیم كه قدرت‌الله چی شده. سرش را بالا آورد و گفت: «السلام علیك یا اباعبدالله» و سرش افتاد.

محمد احمدیان


چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391

قبر این گل بوی گلاب می‌دهد

   نوشته شده توسط: ریحانه شاهین فر    نوع مطلب :پرنده های مهاجر ،

 

دستمال را آرام كشیدم به سنگ. آوردم جلو روبه‌‌‌روی صورتم نگه داشتم و نفس عمیقی كشیدم. بوی گلابی، همه وجودم را معطر كرد.

دوباره خم شدم روی سنگ قبر. باور كردنی نبود، سنگ قبر باز هم نم‌‌‌ناك بود. دیروز كه شنیدم، باور نكردم، حالا هم كه می‌‌‌بینم و می‌‌‌بویم، باور نمی‌‌‌كنم. البته برای ما. بیشترمان عادت داریم به ترس و وحشت از قبر و مرده، اما یادمان می‌‌‌رود كه این‌‌‌جا بعضی‌‌‌‌‌‌شان مرده نیستند. اینها زنده‌‌‌اند و «عند ربهم یرزقون» حالا ما نمی‌‌‌فهمیم بحثش جداست.

گاهی كسی پیدا می‌‌‌شود مثل سید‌‌‌احمد كه نشانه‌‌‌های زنده بودن و زندگی‌‌‌اش برایمان نمایان می‌‌‌شود.

بعضی می‌‌‌گویند: درحال نظافت حمام‌ها و سرویس‌های بهداشتی توی جبهه بوده و بمباران شده و همان‌‌‌‌‌‌جا شهید شده. وقتی درمی‌‌‌‌‌‌آورندش بوی گلاب می‌‌‌‌‌‌داده. حالا هم از قبرش بوی گلاب می‌‌‌آید.

عده‌‌‌ای دیگر می‌‌‌گویند همیشه زیارت عاشورا می‌‌‌خوانده و این معجزه امام حسین(ع) است.

بعضی دیگر هم از غسل جمعه‌‌‌های مداومش می‌‌‌گویند و طهارتش در دنیا را دلیل این كرامت می‌‌‌دانند.

حالا آدم اگر اهل گیر باشد، می‌‌‌خواهد بیفتد دنبالش كه چرا و چگونه چنین شده. اما اگر دل بدهی به ماجرا، می‌‌‌‌‌‌روی و می‌‌‌‌‌‌‌‌‌نشینی كنار قبرش؛ مثل ما دستمال را آرام می‌‌‌‌‌‌‌‌‌كشی روی سنگ قبر و می‌‌‌‌‌‌‌‌‌آوری جلوی صورتت نگه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌داری و نفس عمیقی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌كشی، سینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ات را پر از عطر گلاب می‌‌‌‌‌‌‌‌‌كند. آن وقت كه قلبت تندتر زد، احساس می‌‌‌‌‌‌‌‌‌كنی یك چیزی هست فراتر از زنده بودن و زندگی كه دیده نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود؛ چشیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود؛ ولی هست. چون قلب آدم را به تپش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌اندازد، مثل عشق.

سیداحمد(1) هركه بوده و هر چه بوده آن‌‌‌‌‌‌‌‌‌قدر خوب بوده كه خدا گوشه چشمی كرده باشد به او و قبرش.(2) قبر با اینكه چندین بار سنگش عوض شده، ولی همچنان گلاب معطر تراوش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌كند.

خدا، خدایی‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش را به رخ ما می‌‌‌‌‌‌‌‌‌كشد. حتما چون سیداحمد بنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای بوده كه خوب بندگی‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش را كرده.

راستی، می‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانستید كه سیداحمد 22 سال بیشتر ندارد؟

 

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:

1. سیداحمد پلارك، فرزند سیدعباس متولد 1344 تهران و اصالتا تبریزی است. در سال 66 عملیات كربلای 8 در شلمچه به شهادت رسید.

2. نشانی شهید سیداحمد پلارك، فرمانده آرپی‌‌‌‌‌‌‌‌‌جی‌‌‌‌‌‌‌‌‌زن‌‌‌‌‌‌‌‌‌های گردان عمار لشكر 27 محمد رسول‌‌‌‌‌‌‌‌‌الله(ص): تهران، بهشت‌‌‌‌‌‌‌‌‌زهرا، قطعه 26، ردیف 32، مزار 22


جمعه 16 مهر 1389

هروله تا كربلا

   نوشته شده توسط: ریحانه شاهین فر    نوع مطلب :آرمان شهر معنوی ،

چه جاذبه و كششی می‌توانست اسماعیل را حتی بدون اشارة ابراهیم به مسلخ بكشاند، آن‌گونه سلاح بر كف و دل بر طف كه ابراهیم خجل نشود؟ لودری آن روبرو مشغول زدن خاكریز بود، همراه با نُه راننده! یكی در حال كار با لودر و بقیه منتظر كه به محض تركش خوردنِ اولی، جایش را پر كند و چشمان من فقط پاهای این هشت رانندة یدك لودر را می‌دید و پاهایی را كه ابراهیم‌پسندانه و اسماعیل‌گونه، مصمم و محكم می‌دویدند تا فرمان عشق زمین نماند و «ولایت» حرف اول را بزند.

اینجا مسجدالحرام است، با آن عظمت وصف‌ناشدنی و جمعیت عظیم طواف‌كننده. احساس می‌كنم نبض زندگی در ذرة ذرة هر چه كه چشمانم می‌بیند با ضربان محكم و منظم خود می‌تپد. حس می‌كنم ذرة كوچكی هستم در لابلای سیارك‌هایی كه در نواری عظیم در بین كرة مریخ و مشتری در جهت حركت ستارگان می‌چرخند. سرم گیج می‌رود. صورتم را به سنگ‌های سفید كف مسجدالحرام می‌گذارم. حالا چشمانم فقط پاهای طواف‌كننده‌هایی را می‌بیند كه در مطاف در حركت‌اند كه دیوانه می‌شوم... یاد پاهایی می‌افتم كه در «كربلای پنج» در كانالِ «پنج‌ضلعی» بخاطر خدا می‌دویدند تا زودتر به خط برسند! گاهی راه‌بندان می‌شد و گردان می‌ایستاد و گاه با شعار «ماشاءالله، حزب‌الله» به سرعتش می‌افزود: «آتش تهیه» زمین را شخم می‌زد و غوغا می‌كرد. انفجارها به‌قدری پی‌درپی و زیاد بود كه به نظر می‌رسید تمام طبل‌های دنیا را آورده‌اند و با هم می‌كوبند. خط شكسته بود و بر و بچه‌های تیپ مستقل اطلاعاتی 313 حر، مشغول پاكسازی سنگرهای اطراف دژ در «پنج ضلعی» روبروی سنگرهای نونی‌شكل بودند تا سنگری مناسب برای «شنود» بیابند و آماده كنند و «بی‌سیم‌های راكال» را به آنجا منتقل كنند. من مجبور بودم كنار یازده بی‌سیم كه تحویلم بود منتظر بمانم و از آنها مواظبت كنم. حال زیر آن آتش سنگین با آن‌همه تركش‌های سرخ مجبور شدم حفرة طاقچه‌مانندی در دیوارة شرقی كانال بكنم و بی‌سیم‌ها را در آن قرار دهم و خودم هم در كنار بی‌سیم‌ها بمانم. این بود كه مجبور شدم ساعت‌ها در طاقچة قبرمانندی كه در قسمت پایین كانال بود، دراز بكشم و چشمانم فقط می‌توانست پاهای آن بزرگمردان را ببیند؛ پاهای گل‌آلودی كه زیر آن پاتك‌های متعدد و آتش‌تهیه‌های مكرر و سنگین می‌دویدند كه از قافله عقب نمانند و در معركة عشق حضور داشته باشند! از روستاهای جنوب خراسان تا كویر مركزی و روستاهای استان‌های غربی و مركزی و جنوبی و شرقی، تك‌تك گلچین كرده و به بطن آن معركه‌ها كشیده بود؟ چه جاذبه و كششی می‌توانست اسماعیل را حتی بدون اشارة ابراهیم به مسلخ بكشاند، آن‌گونه سلاح بر كف و دل بر طف كه ابراهیم خجل نشود؟ لودری آن روبرو مشغول زدن خاكریز بود، همراه با نُه راننده! یكی در حال كار با لودر و بقیه منتظر كه به محض تركش خوردنِ اولی، جایش را پر كند و چشمان من فقط پاهای این هشت رانندة یدك لودر را می‌دید و پاهایی را كه ابراهیم‌پسندانه و اسماعیل‌گونه، مصمم و محكم می‌دویدند تا فرمان عشق زمین نماند و «ولایت» حرف اول را بزند. پاهایی محكم، مصمم،‌ كوبنده، قاطع و باوقار كه با دعای «هاجر» و با فرمان «ابراهیم» به مسلخ می‌شتافت! چه می‌گویم! به مشهد و به قربانگاه، نه به مسلخ،‌ كه كشتن به خاطر گوشت سلاخی است و كشته شدن برای انجام فرمان خدا، قربانی شدن است و شهادت! و اگر چه تصور و احساس آن صحنه‌های معركه و خلق آن حماسه‌های غوغا به سادگی امكان‌پذیر به نظر نمی‌رسد، اما فرمان، فرمان عشق بود و هر غیرممكنی را ممكن می‌ساخت، پاها می‌دویدند تا پاسخی باشند به شوق «از هم پاشیده شدن» تمامی ذرات وجود عاشقان به فرمان ولایت و عشق و این‌گونه بود كه:

صحنه‌های معركه، لحظه‌های ماندگار

مانده از آن زمان‌ها، برای ما یادگار

و حال در كنار خانة كعبه هستم، همة پاها مصمم و قاطع مشغول انجام طواف‌اند و چون سیارگانی به گرد خورشید در مسیر اصلی همة سیارگان و در همان جهت و بر طبق قانون الهی در گردش‌اند؛ پاهایی كه قاعدتاً برای اطاعت فرمان خدا و برای خدا می‌روند و می‌دوند؛ اما در ذهن خستة خودم تصور می‌كنم پاهایی را كه در كانال پنج‌ضلعی در شلمچه و در كربلای پنج به طرف خط می‌دویدند! از خود می‌پرسم آیا این حركت و این دویدن و ادامة آن در طواف به دور خانة مقدس كعبه، اگر در نهایت به «خط» می‌رسید و تازه اول عشق بود و زدن به خط و یا علی مدد، آیا باز هم این‌همه دونده داشت؟! اگر چه هدف از حج نیز چیزی جز این نیست و در واقع هجرتی است از خود به خدا، برای یافتن جهت حركت و سپس هجرت از خدا و شتافتن به سرزمین شناخت و عرفان و عمل و شركت در امتحان سخت الهی در معركه‌ای خونین در قربانگاه و با حضور شیاطین و وسوسه‌های خناسان و... اما در اینجا حاجی می‌داند كه آنچه قربانی می‌شود، او نیست و از او هم نیست؛ یعنی نه جای «ابراهیم(ع)» است و نه جای «اسماعیل(ع)» و تنها نقشی است كه بازی می‌كند تا واجبات حجش ادا شود! اما در آن صحنه‌های معركه و غوغا در كربلای جبهه‌ها كه همیشه عید قربان بود و حتی ابراهیمش نیز ذبیح بود، وضعیت عكس اینجا بود، ساعت‌ها با آن همه سختی و در مسیری ناشناخته و خطرناك می‌دویدی تا به مسلخ برسی و صبر كنی تا رمز عملیات را به دست بیاوری و «یا فاطمه الزهرا(س)» و «یا علی(ع)» بگویی و عشق آغاز شود كه «لا تجتمع العزیمه و ولیمه» یعنی ولیمه و میهمانی نیست و عزم و ارادة تو كه بجای آوردن شكر نعمت‌های خداست با میهمانی یكجا جمع نمی‌شود: «تشدوا عقد المارر» پس بند كفش‌ها را محكم كنید و چرت هم نزنید كه خواب چقدر عزم و اراداة تو را باطل می‌كند و روشنایی‌های همت تو را محو می‌كند. «ما انقض النوم لعزایم الیوم!»، «و اصحی ظلم لتذاكیر الهمم» (خطبه 211 نهج‌البلاغه فیض‌الاسلام).

ـ چه می‌گویم ای خدای كعبه كه اگر پاهای این طواف‌كنندگان به بزرگی، خلوص، عظمت، اطاعت از فرمان تو و اولیای امورت بود، آن‌وقت با این خیل عظیم اسماعیلی كه به سادگی و با شوق و دلدادگی گردن جلوِ چاقوی عشق و ولایت می‌دهد و با ابراهیم‌هایی كه اگر چاقو نبرّد، آن را محكم به زمین می‌كوبند كه چرا فرمان خدا اجرا نمی‌شود و... آن‌وقت كجا دیگر «پیمان سنتو» یا «سیتو» یا هر كوفت و زهر مار دیگری می‌توانست به حریم مسلمانان تجاوز كند و امنیت پاره‌های تن اسلام را از بین ببرد؟! و عراق و افغانستان را اشغال شده معرفی كند و «سامرا.»!...

یا رب كعبه مددی!


شنبه 26 اردیبهشت 1388

فرمانده سپاه خرمشهر

   نوشته شده توسط: ریحانه شاهین فر    نوع مطلب :پرنده های مهاجر ،

شهدا شمع محفل دوستانند.
شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان عند ربهم یرزقون اند.

سردار سرلشكر پاسدار شهید محمدعلی جهان‌آرا - فرمانده سپاه خرمشهر


شهید جهان‌آرا در شكل‌گیری سپاه خرمشهر نقش فعال و اساسی داشت و ابتدا مدتی مسئولیت واحد عملیات را به عهده گرفت.
در آن زمان با توجه به ضعف عملكرد دولت موقت در تامین خواسته‌های طبیعی و اولیه مردم محروم منطقه،‌ گروهكهای چپ و راست تلاش داشتند تا با طرح ضعفهای ناشی از حكومت ستمشاهی، نظام و كل حاكمیت آنرا زیر سئوال برده و مردم را نسبت به انقلاب و رهبری آن بدبین و به مقابله با آن بكشانند. جریان منحرف و وابسته «خلق عرب» نیز به عنوان یكی از ابزارهای استكبار جهانی، در منطقه قد علم كرده بود تا برای اشاعه اهداف استكبار، با پشتیبانی حزب بعث عراق، اعلام موجودیت نماید و عملاً با طرح اختلفا شیعه و سنی،‌ برای تجزیه خوزستان و رویارویی همه جانبه با نظام جمهوری اسلامی ایران برخیزد. شهید جهان‌آرا در این شرایط به فرماندهی سپاه خرمشهر منصوب شد.
شهید جهان‌آرا با بكارگیری پاسدارن انقلاب و همكاری مردم، این آشوب را سركوب و با عناصر فرصت‌طلب قاطعانه برخورد كرد و به لطف خدای تبارك و تعالی بساط این گروهك ضدانقلابی برچیده شد.
از اقدامات مهم و حیاتی شهید در این زمان، تشكیل یك واحد عمرانی در سپاه بود؛ زیرا جهادسازندگی در این شهر هنوز راه‌اندازی نشده بود.
ایشان برادران سپاه را برای حفاظت از دست‌آوردهای انقلاب و ایستادگی در مقابل عوامل بیگانه تشویق و ترغیب می‌كرد تا به خدمت و امداد برادران روستایی و عرب ساكن در نقاط مرزی كه در معرض تهاجم فرهنگی عوامل بیگانه قرار داشتند، بشتابد و با كار عمرانی و فرهنگی زمینه‌های عدم پذیرش در مقابل نفوذ دشمن را در مردم تقویت كنند. در واقع وی دو عامل فقر و جهل را زمینه اساسی فعالیت ضدانقلاب در منطقه می‌دانست و با درك این مساله ضمن تكیه بر مبارزه پیگیر علیه عوامل بیگانه، به ضرورت كار فرهنگی و تامین نیازهای مردم منطقه اصرار فراوان داشت.


شنبه 26 اردیبهشت 1388

خرمشهر را سریعتر ترک کنید

   نوشته شده توسط: ریحانه شاهین فر    نوع مطلب :آرمان شهر معنوی ،

ساکنان خرمشهر در حال ترک شهر

مجموعه روایت های سقوط خرمشهر

در روزهای اوج خطر، به‌طور جدی از پدران و مادران و خواهرانی که هنوز با حضور خود در خرمشهر به پشتیبانی از مدافعان ادامه می‌دهند، درخواست می‌شود که خرمشهر را ترک کنند، اما آنها برحضور خود اصرار می‌ورزند. آنها اخیراً و در همین نزدیکی شهادت دو تن از خواهران را در اثر اصابت خمپاره‌های دشمن در خیابان چهل‌متری نزدیک گل‌فروشی دیده‌اند. اما مگر از شهادت می‌ترسند؟ وقتی به آنها گفته می‌شود: «شما بروید که ما بتوانیم راحت بجنگیم، هیچ نیروی کمکی هم نمی‌رسد. ما مجبوریم با همین تعداد که هستیم، بجنگیم.» در پاسخ می‌گویند: «به ما هم اسلحه بدهید که همدوش شما باشیم.»

بالاخره با هزار خواهش و التماس اکثر پدران و مادران و خواهرانی که تاکنون باقی مانده‌اند، بیرون می‌روند. معدودی نیز تا روزهای آخر به پشتیبانی خود ادامه می‌دهند. پدر دو تن از رزمندگان شهید (قاسم و محمود فرخی ) هم‌چنین حاج آقا سامعی (پدر شهردار) و... باقی می‌‌مانند. این پدران در جواب خواهش بچه‌ها برای ترک شهر یا لااقل کمی عقب‌تر رفتن می‌گویند:

- اگر شما تشنه‌تان شود، چه کسی به شما آب برساند؟

روزهای آخر دیگر حتی آبی نبود که این پشتیبانان حقیقی به رزمندگان برسانند. وقتی بچه‌ها سراغ پدر شهید فرخی می‌روند، او این طرف و آن طرف به دنبال جرعه‌ای آب است تا از تشنگی بچه‌ها بکاهد.

همین‌طور خواهرانی که در خرمشهر به نگهبانی از مکان‌های نگهداری مهمات و نیز تخلیه و بارگیری آن مشغول هستند، با پیشروی دشمن و نزدیک شدن آتش آنها به اطراف پل و مکان‌های ذخیره مهمات، از اصابت آتش دشمن و انهدام مهماتی که با خون جگر بسیار فراهم آمده است، احساس خطر کرده، مهمات را به مدرسه‌ای در کوی بهروز آبادان منتقل کرده، به ماموریت خود در آنجا ادامه می‌دهند


جمعه 25 اردیبهشت 1388

بلند شو کمی استراحت کن

   نوشته شده توسط: ریحانه شاهین فر    نوع مطلب :شوخی های جبهه ای ،

 

منعش نمی كردی صبح را به ظهر و ظهر را به شب و شب را به صبح می رساند در رختخواب، خیلی بی حال و حس بود. چشمت كه به او می افتاد بی اختیار خمیازه می كشیدی، احساس خستگی و رنجوری به تو دست می داد و جاجا می كردی و دلت می خواست فقط بخوابی. اما این طور نبود كه بتوانی به سادگی گوشه دنج و خلوت خالی از سكنه ای پیدا كنی و به خواب ناز فرو بروی. خودِ "خواب آلو"ی گروهان را بچه ها بلایی به سرش می آوردند كه اگر می خوابید هم بدون شك یكسره خواب بد می دید و مرتب، هراسناك و ملتهب از خواب می پرید. چشمش كه گرم می شد طغای دسته می آمد بالای سرش: ببین! ببین! و شانه هایش را آنقدر تكان می داد تا بیدار می شد، بعد می گفت: «بلند شو یك خورده استراحت كن، دوباره به خواب پسرم!» حالا ساعت چند بود؟ یازده صبح! كه همه می مردند از خنده؛ یا آن شوخی قدیمی كه : "پاشو پاشو!" بعد كه بنده خدا از جا می پرید: "چیه چیه؟" با بی خیالی و خونسردی جواب می شنید: «هیچی، برادر فلانی (اسم شخص) می خواست بیدارت كنه، من گفتم ولش كن گناه داره، تازه خوابیده!»


پنجشنبه 24 اردیبهشت 1388

خاطراتی از سید شهیدان اهل قلم

   نوشته شده توسط: ریحانه شاهین فر    نوع مطلب :پرنده های مهاجر ،

حج ، میقات با خدای عشق با پای دل راه سخت صفا و مروه را پیمودن کار عاشقان است. بین آنکه دلش مشتاق باشد،‌ با آنکه پایش مشتاق باشد فاصله‌ای است به وسعت آسمان تا زمین.


سفر حج
سفر حج ، میقات با خدای عشق با پای دل راه سخت صفا و مروه را پیمودن کار عاشقان است. بین آنکه دلش مشتاق باشد،‌ با آنکه پایش مشتاق باشد فاصله‌ای است به وسعت آسمان تا زمین.
مرتضی که از این سفر بازگشت،‌ به دیدارش رفتیم، در عرفات گم شده بود، می‌گفت: «آنقدر گشتم تا توانستم کاروان خودمان را پیدا کنم. خیلی برایم عجیب بود. من که گم بشوم دیگر چه توقعی ازآن پیرمرد روستایی است.»
لبخندی بر لبانش نشست و ادامه داد: «بعد یادم آمد که ای بابا! حدیث داریم که هرکس در عرفات گم بشود خدا او را پذیرفته است.»
صحرای عرفات، حضور صاحب‌الزمان (عج) و دل بی‌قرار آوینی، اگر تمام اشک‌هایش در جبهه بی‌شاهد بود،‌ آنجا که دیگر مولایش دل بی تاب سید را می‌دید. آنجا که حجه‌بن‌الحسن(عج) اشک را از روی گونه‌های مردان خدا پاک می‌کند، دستانش را می‌گیرد،‌ تا راه را گم نکند سیدی دست در دست سیدی والامقام هفت وادی عشق را با پای جان می‌دود.
راوی همسنگر شهید

پارتی بازی
از شدت عصبانیت دستانم می لرزید.
صورتم سرخ شده بود.
کاغذ را برداشتم.
لرزش قلم بر روی کاغذ و نوشته‌ای تیره بر روی آن
اعترافی از روی نادانی به سیدی بزرگوار
به خانه رفتم
خسته از سختیهای روزگار چشمانم را بستم
در عالم رؤیا
صدیقه طاهره را دیدم، زهرای اطهر(س) در مقابلم ایستاد.
از مشکلاتم گفتم و سختیهای مجله سوره
حضرت فرمودند: با فرزند من چه کار داری؟
و باز گلایه از سید مرتضی و حوزه هنری
دوباره فرمودند: با فرزند من چه کار داری؟
و سومین بار ازخواب پریدم
غمی بزرگ در دلم نشست، کاش زمین مرا می‌بلعید و زمان مرا به هزاران سال پیش‌تر پرت می‌کرد.
مدتی بعد نامه‌ای به دستم رسید :«یوسف جان! دوستت دارم، هرجا می خواهی بروی برو،‌ هرکاری می خواهی انجام بده، ولی بدان برای من پارتی‌بازی شده است،‌ اجدادم هوایم را دارند»
ساعتی بعد در مقابلش ایستادم.
سید جان! پیش از رسیدن نامه خبر پارتی بازی‌ات راداشتم.
راوی همسنگر شهید

راز چشمان سید مرتضی
مرتضی دلخسته بود. این اواخر خنده‌های همیشگی‌اش را نداشت، در سال‌های بعد از انقلاب جز پس از رحلت حضرت امام (ره) هرگز او را اینچنین در پیله تنهایی و اندوه ندیده بودم، ما به حسب گمگشتگی در عادات عالم ظاهر، او را که اهل عادت نبود نشناختیم، خودیتهای ما حجاب‌هایی بودند که «بی‌خودی او را از چشمانمان پنهان می‌کردند، ما ضعف‌های خود را در آینه وجود او به تماشا نشستیم و زبان به ملامت او گشودیم»
عافیت
طلبان توهمات خویش را متظاهر در وجود کسی تشخیص دادند که نه فقط در روزگار جنگ فرزند جبهه بود که در این روزگار هم که از ارزش‌های جنگ جز خاطره‌ای گنگ نماند،‌ «روایت فتح» می‌ساخت.
و وای بر ما اگر با این شتاب به چنبره عقل‌های عادت‌زده خود گرفتار آییم و بار دیگر به بهانه آشنایی با او،‌ از خود بگوئیم و به بهانه بیان رنج او،‌ درد خود را بازگوئیم.

راوی: همسر شهید

حج و تولدی دوباره
تازه جنگ به پایان رسیده بود با اصرار دوستان حاجی برای مراسم حج به مکه رفت. وقتی بازگشت از او پرسیدم :«آقا مرتضی آنجا چطور بود؟» با ناراحتی گفت:«بسیار بد بود، چه خانه خدایی، غربی‌ها پدر‌ ما را در آوردند. کاخ ساخته‌اند، آنجا دیگر خانه خدا نیست. تمام محله بنی‌هاشم را خراب کرده‌اند. کاش نرفته بودم. مدتی بعد دوباره او را عازم حجاز دیدم؛ با خنده گفتم:«حاجی تو که قرار بود دیگر به آنجا نروی؟ نگاهش را به زمین دوخت و پاسخ داد:«نمی‌دانم اما احساس می‌کنم این‌بار باید بروم. وقتی بازگشت. دوباره از اوضاع سفر پرسیدم.
این‌بار هیجان عجیبی داشت.
با خوشحالی گفت:« این دفعه با گروه جانبازان رفته بودم، چنان درسی از آنها گرفتم که ای کاش قبلاً با اینها آشنا شده بودم بارها و بارها گریستم، به خاطر تحول و حماسه‌ای که در اینها می‌دیدم. به یکی از جانبازانی که نابینا بود گفتم:«دوست نداشتی یک بار دیگر دنیا را ببینی؟ حداقل انتظار داشتم بگوید:«چرا یک‌بار دیگر می‌خواستم دنیا را ببینم. اما او پاسخ داد:«نه» پرسیدم:«چطور؟» گفت:«در مورد چیزی که به خدا دادم و معامله کردم نمی‌خواهم فکر بکنم. بدنم می لرزید، فهمیدم که عجب آدم‌هایی در این دنیا زندگی می‌کنند ما کجا، اینها کجا


چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388

ملائک دارند غلغلکش می دهند

   نوشته شده توسط: ریحانه شاهین فر    نوع مطلب :شوخی های جبهه ای ،

 


الله اکبر، سر نماز هم بعضی دست بردار نبودند. به محض این که قامت می بستی ، دستت از دنیا! کوتاه می شد و نه راه پس داشتی نه راه پیش، پچ پچ کردن ها شروع می شد. مثلاً می خواستند طوری حرف بزنند که معصیت هم نکرده باشند و اگر بعد از نماز اعتراض کردی بگویند ما که با تو نبودیم!

اما مگر می شد با آن تکه ها که می آمدند آدم حواسش جمع نماز باشد؟ مثلاً یکی می گفت: واقعاً این که می گویند نماز معراج مؤمن است این نماز ها را می گویند نه نماز من و تو را . دیگری پی حرفش را می گرفت که : من حاضرم هر چی عملیات رفتم بدهم دو رکعت نماز او را بگیرم. و سومی: مگر می دهد پسر؟ و از این قماش حرف ها. و اگر تبسمی گوشه لبمان می نشست بنا می کردند به تفسیر کردن: ببین! ببین! الان ملائکه دارند غلغلکش می دهند. و این جا بود که دیگر نمی توانستیم جلوی خودمان را بگیریم و لبخند تبدیل به خنده می شد، خصوصاً آن جا که می گفتند: مگرملائکه نا محرم نیستند؟ و خودشان جواب می دادند: خوب با دستکش غلغلک می دهند.


سه شنبه 22 اردیبهشت 1388

خرمشهر جایی که کوچه هایش بوی خون میدهد

   نوشته شده توسط: ریحانه شاهین فر    نوع مطلب :آرمان شهر معنوی ،

خرمشهر آزاد شد .
این خبر تمام مردم ایران را خوشحال کرد و خون تازه ای در رگهای رزمندگان اسلام تزریق کرد اما خرمشهر فقط از دست دشمنان بعثی خارج شد. روح خرمشهر هنوز در دست دشمنان داخلی گرفتار است واین مردم خونین شهر هستند که هنوز روی خوشی را در شهر خود ندیده اند امسال عید کسانی که برای بازدید مناطق جنگی رفتند گواه این حرف من هستند که مردم این شهر در شرایط سختی زندگی می کنند .هنوز هم اثرات جنگ پیداست اما من هزاران خط هم بنویسم هیج فایده ایی ندارد انگار سیاستی هست که خرمشهر این گونه بماند.
فقط عادت کردیم برای هر مناسبت به یاد یادگارها بیفتیم
به خدا شهدایی که در این شهر جان دادند راضی نیستند که این مردن زجر دیده این گونه زندگی کنند اما همه فهمیده اند که این شهر فقط برای عید نوروز آماده می شود و دیگر هیج.......



سه شنبه 22 اردیبهشت 1388

عکس هایی از راهیان نور

   نوشته شده توسط: ریحانه شاهین فر    نوع مطلب :سفر به دیار عاشقان ،

كاروان راهیان نور در منطقه عملیاتی شرهانی


سه شنبه 22 اردیبهشت 1388

الفرار

   نوشته شده توسط: ریحانه شاهین فر    نوع مطلب :شوخی های جبهه ای ،

 

بعد از عملیات بود. حاج صادق آهنگران آمده بود پیش رزمندگان برای مراسم دعا و نوحه خوانی. برنامه كه تمام شد مثل همیشه بچه ها هجوم بردند كه او را ببوسند و حرفی با او بزنند، حاج صادق كه ظاهراً عجله داشت و می خواست جای دیگری برود، حیله ای زد و گفت: «صبر كنید صبر كنید من یك ذكر را فراموش كردم بگویم، همه رو به قبله بنشینند، سر به خاك بگذارید و این دعا را پنج مرتبه با اخلاص بخوانید». آقایی كه شما باشید ما همین كار را كردیم. پنج بار شده ده بار، پانزده بار، خبری نشد كه نشد. یكی یكی سر از سجده برداشتیم، دیدیم مرغ از قفس پریده!


سه شنبه 22 اردیبهشت 1388

آخرین نماز امام خمینی (ره)

   نوشته شده توسط: ریحانه شاهین فر    نوع مطلب :پرنده های مهاجر ،

امام خمینی

 

یاد یار در واپسین لحظات حیات

امام(ره) تا آخرین لحظات زندگی شان ذکر، نماز و دعا را از دست ندادند. حاج احمد آقا، فرزند عزیز حضرت امام(ره)، می گفتند: «پیش از ظهر آخرین روز حیات امام(ره)، ایشان، پیوسته، روی تخت نماز می خواندند مدتی گذشت. سپس پرسیدند: "ظهر شده است؟" گفتم: "بلی". آن وقت خواندن نماز ظهر و عصر را با نوافلش آغاز کردند. پس از پایان نماز، مشغول ذکر گفتن شدند  تا لحظاتی که در اغما به سر می بردند، مرتب پشت سر هم می گفتند: "سبحان الله و الحمدلله و لااله الاالله و الله اکبر"». این کار برای ما درس است. ما که رهبرمان را دوست داریم، باید به کارها و روحیات ایشان توجه کنیم و از آن درس بگیریم.(1)

ایشان، پیوسته، روی تخت نماز می خواندند مدتی گذشت. سپس پرسیدند: "ظهر شده است؟" گفتم: "بلی". آن وقت خواندن نماز ظهر و عصر را با نوافلش آغاز کردند. پس از پایان نماز، مشغول ذکر گفتن شدند  تا لحظاتی که در اغما به سر می بردند، مرتب پشت سر هم می گفتند: "سبحان الله و الحمدلله و لااله الاالله و الله اکبر

اشک دیدگان امام(ره)
امام خمینی

معنویت مردم و خانواده شهدا و اخلاص رزمندگان در جبهه ها، امام(ره) را به هیجان می آورد. من چند بار گریه امام(ره) را – نه فقط هنگام روضه و ذکر مصیبت – دیده بودم. هر دفعه که درباره فداکاری مردم با امام(ره) صحبت می کردیم، ایشان به هیجان می آمدند و متأثر می شدند؛ یک بار، در محل نماز جمعه تهران قلک های اهدایی بچه ها به جبهه را شکسته بودند و کوهی از پول درست شده بود.

امام(ره)، در بیمارستان، با دیدن این صحنه از تلویزیون، متأثر شدند و به من، که در خدمتشان بودم، گفتند: «دیدی این بچه ها چه کردند؟!» در آن لحظه، دیدم که چشم هایشان پر از اشک شده است و گریه می کنند.

بار دیگر هنگامی گریه امام(ره) را دیدم که سخن مادر شهیدی را برای ایشان بازگو کردم: در شهری سخنرانی داشتم. پس از پایان سخنرانی، همین که خواستم سوار ماشین شوم، دیدم خانمی پشت سر پاسدارها خطاب به من سخن می گوید. جلو آمد و گفت: «از قول من به امام(ره) بگویید بچه ام اسیر دست دشمن بود و اخیراً با خبر شدم او را شهید کرده اند. به امام(ره) بگویید فدای سرتان، شما زنده باشید؛ من حاضرم بچه های دیگرم نیز در راه شما شهید شوند». من به تهران آمدم، خدمت امام(ره)رسیدم و سخنان آن مادر شهید را بیان کردم.

بلافاصله، دیدم آن چهان چهره امام(ره) درهم رفت و آن چنان اشک از چشم ایشان فروریخت که قلب مرا به سختی فشرد.(2)


دوشنبه 21 اردیبهشت 1388

عکس هایی از راهیان نور

   نوشته شده توسط: ریحانه شاهین فر    


دوشنبه 21 اردیبهشت 1388

حالگیری

   نوشته شده توسط: ریحانه شاهین فر    نوع مطلب :شوخی های جبهه ای ،

 
سنگر

گلوله از همه طرف مى بارید. مجال تكان خوردن نداشتیم. سه نفرى داخل سنگرى كه از كیسه هاى گونى تهیه شده بود، پناه گرفته بودیم. بقیه بچه ها، هر كدام در سنگرى قرار داشتند ...

نیروهاى ضد انقلاب، مقر سپاه مریوان را محاصره كرده بودند. براى این كه فرصت مقابله به ما ندهند، براى یك لحظه هم آتش اسلحه هاى شان خاموش نمى شد. همان طور كه گوشه سنگر پناه گرفته بودیم و لبه كیسه گونى ها برا ثر اصابت گلوله پاره پاره مى شد، سید محمدرضا دستواره با تبسم همیشگى گفت:

- بچه ها! مى خواهید حال همه ضد انقلاب ها رو بگیرم؟

با تعجب پرسیدیم: «چطورى؟ آن هم زیر این باران تیر و آر پى جى؟!»

سید خندید و گفت: «الان نشان مى دهم چه جورى»

و به یكباره بلند شد. لبه سنگر تا كمر او بود و از كمر به بالایش از سنگر بیرون. در حالى كه خنده از لبانش دور نمى شد، فریاد زد:

- این منم سید رضا دستواره فرزند سید تقى ...

و سریع نشست. رگبار تیربارها شدت گرفت. لبخند روى لب ما هم جان گرفت. سیدرضا قهقهه مى زد و مى گفت:

- دیدى چه جورى شاكیشون كردم ... حالا بدتر حالشون رو مى گیرم.

هرچه اصرار كردیم كه دست از این شوخى خطرناك بردارد، ثمرى نبخشید، دوباره برخاست و فریاد زد:

- این سید رضا دستواره است كه با شما حرف مى زند... شما ضد انقلاب هاى احمق هم هیچ غلطى نمى توانید بكنید...

و نشست. رگبار گلوله شدیدتر شد و خنده سیدرضا هم.

با شادى گفت: «مى خواهید دوباره بلند شوم؟».


تعداد کل صفحات: 2 1 2